شش سياه سفيد

این وبلاگ مال بچه هاییه که همدیگرو فراموش نمی کنن

 
دوباره سلام
نویسنده : آرزو - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧
 

سلام . چه عجب ! من یه سری به این وبلاگ زدم ! خیلی وقت بود که اصلاً یادم رفته بود که یه همچین وبلاگی هم هست تا اینکه یکی از دوستام یه وبلاگ زد و منو وسوسه کرد تا دوباره بیام اینجا . نمی دونم چرا وقتی میام اینجا اینقدر دلم می گیره ! در واقع بچه های مدرسه خیلی خوب حرف منو می فهمن چون آدم دلش تنگ می شه ! خیلی !

خیلی جالبه که وقتی توی مدرسه بودم از همه چیش متنفر بودم . از در و دیوار ، از تخته کلاس ، از صندلیا ، از دبیرا (و به خصوص از دبیرا !) از مدیر و ... خلاصه از هر چیزی که فکرشو بکنین . فقط یه چیز بهم آرامش می داد و اونم بودن با دوستام بود . دوستایی که دیگه هیچ وقت مثلشونو پیدا نمی کنم . اون موقع (سوم دبیرستان که بودم) همیشه با خودم فکر می کردم که یعنی می شه یه روزی من از خواب بیدار شم و مجبور نباشم برم مدرسه ؟ شاید باورتون نشه (از دوستام بپرسید ، شاهدن !) وقتی پامو می ذاشتم توی مدرسه حالم بد می شد ، سرم درد می گرفت ! (برای همین اکثراً پامو نمی ذاشتم توی مدرسه !!!) همیشه دلم می خواست این دو سال کوفتی هم بگذره و من راحت شم . وقتی فکرشو می کنم خودم تعجب می کنم که واقعاً من چطوری این درسا رو خوندم . الان حتی یک کلمه اش هم یادم نمی یاد ! (چند شب پیش داشتم کابوس امتحان گسسته می دیدم !)

ولی الان ...

الان دلم برای تک تک لحظه های اونجا تنگ شده ! دوستای فوق العاده ای داشتم (و بعضاً دارم) که حتی یه لحظه بودن باهاشون یه دنیا می ارزه ! آدم وقی قدر یه چیزی رو می دونه که اون چیزو از دست داده باشه . این یه حقیقت محضه و چقدر خوبه که هست . اگه آدم قبل از اینکه یه چیزی رو از دست بده قدرشو بدونه ...داغون می شه ! من یه بار این تجربه رو داشتم و دیگه هیچ وقت حاضر نیستم تکرارش کنم ! رسماً نابود شدم ! الان واقعاً خدا رو شکر می کنم که انسان رو جوری آفریده که قدر چیزهایی رو که داره ، بعد از اینکه از دستشون می ده می فهمه . خدایا شکرت ! باز هم بیا از این ورا !

تاریخ اولین پستی که اینجا نوشتم مال بهمن ماه هشتاد و پنچه ! از اون موقع تا حالا چقدر همه چیز عوض شده ! اینقدر که دیگه هیچی اون چیز قبلی نیست ! من عوض شدم ، دوستام عوض شدن ، خونمونو عوض کردیم ، کامپیوتر نو خریدیم (یاد قبلیه بخیر !) ، کیف و کفش نو خریدیم و ... و همه چیز نو شده ! البته من ترجیح می دم بگم عوض شده چون اگه بگم نو شده یه جورایی بهشون توهین کردم ! البته این قانون عوض شدن کیف و کفش و ... برای بعضی از دوستای من (به خصوص یکیشون که شما اصلاً نمی شناسیدش !) اصلاً صدق نمی کنه ! من حرفم کلیه ، کاری به استثناء ها ندارم . بگذریم ، از بهمن 85 تا حالا یه عالمه چیز عوض شده ، یه سری چیزا بهتر شده و یه سری چیزا بدتر ولی مطمئناً ، هر روزی که گذشته ، دل من برای مدرسه تنگ تر و تنگ تر شده !

یادمه یک هفته بعد از اینکه وبلاگو زدیم یکی از بچه هایی که یک سال از ما پایین تر بود اومد و به من گفت : وبلاگتون خیلی باحاله !!!

من که تا حالا کلاً تو زندگیم اون شخص رو ندیده بودم ، حسابی جا خوردم . پرسیدم : تو از کجا وبلاگو دیدی ؟

گفت : تو گوگل سرچ زدم اشتری وبلاگ شما رو آورد !!!

من در اون لحضه هیچ عکس العملی نشون ندادم چون داشتم به 2 تا موضوع فکر می کردم :

1 - اگه خود اشتری این وبلاگو ببینه من چه خاکی به سرم بریزم !

2 - عجب ! نمی دونستم می شه اشتری رو توی گوگل هم سرچ کرد !

البته تا جایی که من می دونم فقط خواجه حاقظ شیرازی بود که این وبلاگو ندیده بود ! (و به همین دلیل یکی از پستهای داغون همون روز پاک شد !) مسلماً خود اشتری هم از یه چنین وبلاگی خبر داشت و به روی خودش نیاورد !

چقدر سر اسم وبلاگ تو سر و مغز هم زدیم ! یادمه مطهره گفت بذاریم black white  ولی یادم نیست که چرا اینو گفت . تنها چیزی که یادمه اینه که مطی اون روزا خیلی با ترکیب سیاه و سفید حال می کرد .

خلاصه تمام پستها (زن کاکا ، زنگ شیمی و ... ) همه حقیقت محض بودن . اگه فکر می کنین جایی اغراق کردم اشتباه می کنید ! من هیچ وقت اغراق نمی کنم ! البته بهتون حق می دم که این چیزا رو باور نکنید چون مثلاً داداش من هنوز تو کف اینه که ما چطوری اینقدر شیطونی می کردیم و حال دبیرامونو می گرفتیم . شاید چون خودش خیلی توی دبیرستان بچه مثبت بوده . به قول خودش خفن بوده ! خداییش هم خفن بوده ! اگه یه روز بخوام خنده دار ترین جک دنیا رو بگم ، می گم رضا (داداشم) تا سال سوم دانشگاه هیچ وقت توی امتحاناش تقلب نکرد ! چنین آد مایی توی مدرسه ما دوام نمیارن چون دلیل اینکه ما تقلب می کردیم این نبود که جواب سؤالا رو بلد نبودیم ، این بود که ما از این کار لذت می بردیم و حال دبیرامونو می گرفتیم ! البته اگه یه روز با همون دوستم که قانون نو شدن کیف و کفش براش صدق نمی کنه نشستین سر جلسه امتحان ، اول مطمئن بشید که عینکش رو آورده چون در غیر این صورت ، داد هم بزنید ، صداتونو نمی شنوه !!!

حالا برای اینکه هم شما یه حالی ببرین و هم من به قول خودم یه کم creat  کنم ، یکی از خاطرات باحال مدرسه رو براتون می نویسم . امیدوارم خوشتون بیاد ! (نیومد هم به جهنم ! حالا مثلاً که چی ؟ دعوا داری ؟)    

 

 

کاکا مسلمون شده !

    اون روز ساعت 8 صبح رسیدم مدرسه (از موارد استثنایی بود که من 8 صبح برم مدرسه . اکثراً برای زنگ دوم می رفتم یا حتی سوم ، البته اگه اصلاً قصد داشتم که برم مدرسه ! زودتر از 9 از خواب بیدار نمی شدم !)

نوشین دوید جلوم و گفت : وای ! باورم نمی شه دیدمت ! دیشب اخبار رو دیدی ؟

گفتم : نه ، چی شده ؟

نوشین یه لحضه توی چشمام نگاه کرد و گفت : کاکا مسلمون شده !

  • - چی ؟
  • - کاکا مسلمون شده !
  • - واقعاً ؟
  • - واقعاً !

5 دقیقه بعد ...

  • - واقعا ً؟
  • - بابا واقعا ً ! حالا هزار بار بپرس !

از تعجب داشتم شاخ در می آوردم ! پرسیدم : برای چی مسلمون شده ؟

نوشین گفت : نمی دونم ! راستی تو چرا اینقدر امروز زود اومدی مدرسه ؟

گفتم : همینطوری !

گفت : خب حالا که اومدی بیا بریم سر کلاس .

با داد و بیداد گفتم : نمی بینی من الان شکه شدم ؟ بیخیال کلاس !

مطهره اومد و گفت : به به ! سحرخیز شدی آرزو ! دیشب اخبار رو دیدی ؟

گفتم : تکرارشو دیدم . ( واشاره کردم به نوشین )

  • - آهان ! کفت برید ، نه ؟
  • - آره ، حالا چی می شه ؟
  • - نمی دونم !

مطی رفت سر کلاس . من و نوشین توی حیاط نشستیم و یه کم آواز خوندیم . خانم ربیعی اومد . به نوشین نگاه کرد و گفت : سلام نوشین . بعد به من نگاه کرد ، بعد به ساعتش و بعد دوباره به من و گفت : سلام آرزو !

من گفتم : سلام . فهمیدین کاکا مسلمون شده ؟

  • - نه ، واقعاً ؟
  • - آره ، واقعاً !

خانم ربیعی 5 دقیقه توی چشمای ما زل زد و گفت : واقعاً ؟

  • - آره ، واقعاً !
  • - مرسی ، فعلاً خداحافظ .

زنگ تفریح مطی نیومدتوی حیاط . زنگ دوم من و نوشین رفتیم سر کلاس . خانم صبوری داشت درس می داد و طبق معمول ذوق کرد و گفت : خیلی قشنگه ، نه ؟ بچه ها واقعاً خیلی قشنگه !

بچه ها هم همه گفتن : آره ، واقعاً قشنگه ! چقدر فیزیک درس خوبیه !

  • - ما چقدر درس فیزیک را دوست می داریم !
  • - وای ، چقدر قشنگه ! وای وای !

من می خواستم به سارا بگم که کاکا مسلمون شده ولی کلاس بدجوری ساکت بود و چون احتمال می دادم که سارا بعد از شنیدن این خبر جیغ می زنه ترجیح دادم که بیرون کلاس بهش بگم . به سارا علامت دادم که از کلاس بیاد بیرون و خودم اجازه گرفتم و رفتم بیرون . سارا اومد . بهش گفتم : ببین سارا ، یه چیزی بهت میگم فقط جیغ نزن ! کاکا مسلمون شده !

سارا یه جیغ بلند کشید !

  • - واقعاً ؟
  • - واقعاً !
  • - زنش چی ؟ اونم مسلمون شده ؟
  • - نمی دونم .

سارا بدجوری شکه شده بود . 5 دقیقه به من نگاه کرد و گفت : واقعاً ؟

  • - آره بابا ! واقعاً !

با سارا برگشتیم سر کلاس . 5 دقیقه بعد سارا و فهیمه رفتن بیرون . بعد یه صدای جیغ اومد و سارا تنهایی برگشت . بعد مریم اجازه گرفت و رفت بیرون . بعد دوباره یه صدای جیغ اومد . بعد زهرا که کنار من و نوشین نشسته بود گفت : می رم بیرون ببینم چه خبره . اجازه گرفت و رفت و بعد صدای جیغش اومد . بعد سارا دوباره اجازه گرفت و رفت بیرون و این دفعه 2 بار صدای جیغ اومد ! خانم صبوری پرسید : بچه ها امروز خبریه ؟

بچه ها گفتن : نه !

بعد نوشین گفت : جیغ دومی مشکوک بود . می رم ببینم چه خبره .

اجازه گرفت و رفت بیرون و دوباره صدای جیغ اومد . البته 2 بار پشت سر هم . من دیدم وضعیت واقعاً مشکوکه . اجازه گرفتم و اومدم بیرون و دیدم مطهره تمام بچه های کلاس ما رو دور خودش جمع کرده . پرسیدم : چی شده ؟

مطی گفت : یکی از بچه ها گفت کاکا اسمشو عوض کرده ، حدس بزن چی گذاشته ؟

  • - محمد ؟
  • - نه .
  • - علی ؟ نه بابا دیگه علی که نمی ذاره ، محمد ؟
  • - یه بار گفتی ، نه !
  • - پس چی ؟
  • - عبدالرحمن !!!

همون لحضه نوشین جلوی دهن منو گرفت که جیغ نزنم ! آخه این همه اسم خوشگل تو دنیا هست ! عبدالرحمن هم شد اسم ؟

همه کف کرده بودیم ! آخه چرا ؟ فقط مونده بود باشگاهش هم عوض کنه بیاد فجر سپاسی !

من و نوشین برگشتیم توی کلاس . خانم صبوری پرسید : بیرون چه خبره ؟

ما گفتیم : هیچی !

بعد به 2 تای دیگه از بچه ها اشاره کردیم که برن بیرون و اخبار رو بشنون . اون دو تا هم اجازه گرفتن و رفتن بیرون و 4 بار صدای جیغ اومد . بعد یکی دیگه از بچه ها رفت . خانم صبوری دوباره پرسید : بچه ها ، خبریه به من نمی گین ؟

  • - نه !

خلاصه در عرض نیم ساعت کلاس ما از بیست و شش نفر رسید به پنج نفر ! همه رفته بودن بیرون و مدام جیغ می زدن ! بعد خانم بیات اومد وی کلاس و گفت : اومدم لیست حضور و غیاب رو ...

یه نگاه به ما پنج تا انداخت ، یه نگاه به خانم صبوری و گفت : ببخشید مزاحم شدم . در کلاس رو بست و رفت .

خلاصه ده دقیقه مونده به زنگ 21 نفر دانش آموز متعهد که همه صداشون به خاطر جیغ زدن گرفته بود به کلاس برگشتن . خانم صبوری که دیگه واقعاً عصبانی شده بود گفت : می خواستین الان هم نیاین ! خبری شده ؟

و همه ی بچه ها یکصدا گفتن : نه !!!

قابل توجه دوستداران کاکا : تمام اخباری که اون روز منتشر شد دروغ بود ! کاکا نه مسلمون شده بود و نه اسمش رو عوض کرده بود ولی این خبار بد جوری توی دنیا پخش شد . چند روز بعد مدیران باشگاه میلان کل این خبر رو تکذیب کردن و همون طوری که می دونین کاکا تصمیم گرفته بعد از اینکه فوتبال رو گذاشت کنار کشیش بشه !!!

 

 


 
comment نظرات ()