سلام ! همون طور که می دونین ما بهمن ماه این وبلاگ رو زدیم ولی با مخالفت های شدید همه قرار گرفتیم چون کنکوری بودیم . گرچه امسال هم کنکوری هستیم ولی دیگه دلمون طاقت نیاورد و اومدیم دستی به سر و روی این وبلاگ بکشیم . خوش باشین .
زنگ شیمی
امروز سه شنبه بود و ما شیمی داشتیم . آقای شاهانی اومد سر کلاس و درس رو شروع کرد . کم کم صدای حرف از این ور و اون ور شروع شد ! ( به خصوص پشت سر من . آخه می دونین بچه ها همیشه زنگ شیمی هجوم میارن ته کلاس که راحت با هم حرف بزنن و من که همیشه ردیف آخر می شینم می شم ردیف اولی ! ) الهام که بغل دست من نشسته بود عکسای عروسی خواهرشو آورده بود و به من نشون داد . من عکسا رو دیدم و دادم به شهرزاد تا نگاه کنه . بعد عقبی ها گفتند : چی دارین می بینین ؟ بدین به ما هم ببینیم . خلاصه عکسا رفت عقب . آقای شاهانی هم داشت جزوه می گفت . بعد سارا گفت : راستی آرزو فهمیدی دیروز چی شد ؟ من گفتم : نه ! چی شد ؟ سارا گفت : دیروز داشتم می دویدم یه دفعه رفتم توی یه چیز نرم ! نگاه کردم دیدم شکم آقای بکرانیه !
من از خنده منفجر شدم ! آقای شاهانی گفت : چه خبره ته کلاس ؟؟ درسو گوش بدین . بعد من برگشتم سمت عقبی ها و گفتم : بچه ها می دونین می خوان بین دانش آموزان و دبیران یه مسابقه فوتبال بذارن ؟ بچه ها کف کردن ! سارا گفت : ایول ! آقای قیاسیان رو می ذارن خط حمله ! بازی تموم می شه این همچنان داره می دوه !
زهرا گفت : نه ! قیاسیان رو می ذاریم بازی رو گزارش کنه ! ( آخه می دونین آقای قیاسیان خیلی شبیه جواد خیابانیه . به خصوص از پشت ! )
من گفتم : فکر کنین آقای اعلمی وقتی گل خوردن به هم تیمی هاش چی می گه ، می گه : چقدر شما خنگین که از دو تا بچه گل خوردین ! من دارم بین شما تلف می شم !
بعد مریم از اون ور گفت : فکر کنین اشتری بیاد بگه : خانوما ! برین کنااااااار ! خانوماااااااا!
بعد سارا گفت : نه ! آقای اشتری و خانم بطلانی اون وسط برای هم تعارف تیکه پاره می کنن ! این می گه بفرمایین ! اون یکی می گه نه ، شما بفرمایین و... خلاصه کلی خندیدیم . آقای شاهانی بد جوری عصبانی شد و گفت : اینجا پارک و سینما نیست ها ! به کسی هم نامه ندادن که بیاد سر کلاس ! اینو که گفت ما تازه بیشتر خندمون گرفت ! نمی تونستیم جلوی خنده مونو بگیریم اونم هی ما رو دعوا می کرد ! شیرین هم که داشت ام پی تری گوش می داد و هی سرشو به علامت تاکید تکون میداد که مثلا من دارم به درس گوش دم . کلی طول کشید تا حالیش کردیم که شاهانی داره دعوا می کنه که سرشو تکون نده ! بعد کلاس یه کم ساکت شد . بعد کم کم دوباره سر و صدا شروع شد . آلبوم الهام رسیده بود جلوی کلاس ! ما هم داشتیم در مورد مسابقه ی فوتبال حرف می زدیم که حرف کشید به چلسی و بعد یاد پیتر چک افتادیم که ضربه مغزی شده بود و کلی دلمون براش سوخت ! بعد حرف کشید به فیلم هندی و شهرزاد ازم خواست تا فیلم کبی الوداع نا کهنا رو براش تعریف کنم . من هم شروع کردم . کلاس زیادی شلوغ شده بود . ( آخه جلویی ها هم آلبوم رو کامل دیده بودن و بحث پیتر چکشون تازه شروع شده بود ! ) آقای شاهانی بیش از حد عصبانی بود . قیافه اش شده بود عین شاهرخ خان تو همین فیلمی که داشتم برای شهرزاد می گفتم ، صحنه ای که شاهرخ با زنش دعواش می شه ! شهرزاد هم که طبق معمول وقتی داری براش فیلم تعریف می کنی و کلاً کلاس های شیمی خوابش می گیره و شروع می کنه به خمیازه کشیدن و از چشماش اشک میاد . آقای شاهانی دوباره داد زد ! چه خبرتونه ؟ کلاس رو گذاشتین رو سرتون !! و همونایی که قبلاً گفت . بعد یک دقیقه کلاس آروم شد و من شروع کردم به تعریف کردن بقیه ی فیلم . بعد مریم که داشت اون جلو دیفرانسیل می خوند و با جا مدادیش گردو می شکست از من و شهرزاد پرسید : پاک کن دارین ؟ اوه ! چته شهرزاد ؟ گریه کردی ؟ تق ! ( گردو شکست ) شهرزاد گفت : نه . هر وقت خمیازه می کشم از چشمام اشک میاد .بعد برگشت عقب و به سارا گفت : سارا پاک کن داری ؟ بده به مریم . تق ! مریم یه گردوی دیگه شکست و بعد هم شروع کردن با زهرا در مورد یه سوال فیزیک به بحث کردن و در همین زمان من داشتم ادامه ی فیلم رو می گفتم و سارا داشت داد می زد و می گفت : بیا مریم ! پاک کن ! مگه نمی خواستی ؟
و خلاصه ...
_ شاهرخ سوار قطار شد که بره و مایا داشت سعی می کرد پیداش کنه و همه چیزو بهش بگه ...
_ تق !
_ پیداش کرد ؟
_ مممممممممررررریییییییییمممممممممممم ! مگه پاک کن نمی خواستی ؟
_ بچه ها راستی کی امتحان فیزیک داریم ؟
_ تق !
_ مرییییییییییییییییییییییممممممممممممم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
_ یعنی پیتر چک دیگه نمی تونه بازی کنه ؟؟
_ قطار راه افتاد و شاهرخ پیاده نشد . مایا داشت گریه می کرد که یه دفعه یکی از پشت سرش گفت : مایا ...
_ تق !
ساکت !!!
یه دفعه همه ساکت شدن . آقای شاهانی دیگه وحشی شده بود :
_ مگه نمی گم ساکت ؟ مگه اینجا سینماست که اینقدر شلوغ می کنین ؟ خانم شما آخر کلاس ، چیزی شده دارین گریه می کنین ؟
شهرزاد زل زد توی چشمای آقای شاهانی و گفت : نه . چیزی نشده . هر وقت خمیازه می کشم اشکم درمیاد !
یه لحظه حس کردم از گوش های آقای شاهانی دود زد بیرون . شانس آوردیم همون لحظه زنگ خورد اگر نه فردا آقای شاهانی رو به خاطر قتل بیست و شش دانش آموز مظلوم و بی گناه اعدام می کردن !
نظرات ()